بایگانی نوشته‌ها


شکار

شکار

یک روز دردفتر مدرسه بودیم که صدای جیغ خدمتگزار مدرسه ما را متوجه وراهی  آبدارخانه کرد ناگهان دیدم یک موش به اندازه ی یک بچه گربه از آبدارخانه به  سمت ما می آید چیزی نداشتم که به سمتش پرتاب کنم از کنارم رد شد داشت به  اتاق مدیر مدرسه میرفت ناگهان تصمیمم را گرفتم دنبالش دویدم وبا پرشی بلند  مثل یک دروازه بان آن موش راگرفتم ودستم در دو طرف گلویش قرار گرفت میخواست  مرا گاز بگیرد نمی شد ولش کنم  آنقدرگلویش فشار دادم که شایددیگه نتونه  گازم بگیره پس ازلحظاتی دیگه تکون نخورد ..آره من خفه اش کرده بودم.

درباره‌ی نویسنده
خاطره ها جزیی اززندگی مامیباشندمخصوصادراین برهه از زمان ..اگراندک زمانی حتی چند لحظه فارغ  ازکارومشغله روزمره شویم به سراغشان میرویم وبه مرورآنهامیپردازیم... چه بسیار از آنها که فراموش  شده اند واگر یادآوری نشوند به حیطه ی فراموشی خواهند رفت ماآمده ایم برای ثبت وماندگار شدن  این خاطرات...
اطلاعات بیش‌تر
عضویت خبرنامه
عضو خبرنامه ماهانه وب‌سایت شوید و تازه‌ترین نوشته‌ها را در پست الکترونیک خود دریافت کنید.
آدرس پست الکترونیک خود را بنویسید.
کمی صبر کنید...
بایگانی نوشته‌ها